(( دوست))
به اسمان نگاه کن
چنان که می خواهی غرق تماشایش شو
ابرها را ورق بزن
ستاره ها را از اسمان بچین و به جای انها شمع های کاغذی بکار
قطره های باران را نظاره کن که می چکند و گم می شوند
باد تو را می خواند و فریاد کنان از تو می پرسد
صدایم را دوست داری؟
می خواهم چشم هایم را باز کنم
می خواهم این بار دنیا را از پشت چشم های زیبای تو نظاره کنم
تا شاید تو را بفهمم
دستهایم را بر هم می سایم
تا گرد نفرت را دور ریزم
لبهایم تو را می خواندو وجودم تو را ستایش می کند
برخیز از جایت
بر خیزودستهایم را بگیر
و مرا با خود به فراسوی زمان ببر
ای دوست

