پرهایم شکسته در قفس نایی ندارم
جز چشم انتظاری من دگر کاری ندارم
گه چه چه زنم گاهی خموش در کنج عزلت
گاهی با خدای خود کنم ساعاتی خلوت
هر روزش پر از رنج و عذاب است
هر لحظش مثال چوب دار است
گویی هر دم از او میرسد بر من صدایی
فردایی دگر را پیش روی خود داری
دزد لحظه ها دیگر نمی اید سراغم
جفت و هم صدایم پر کشیده از کنارم
سوسو میزند نوری درون دیده ی من
هوهو میکشداهی درون سینه ی من .
+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1387/08/06 و ساعت
13:13 |

